و باز هم زدودهء حرف های نابسامان شده ام
این مسیر هیچگاهی کسی را به مقصدش نرسانیده !
گهی تا منزل کوتاه ، گهی آوارهء بیابان ، گهی تشنهء نافرجام ، و یا درگیری صیدی !
این مرغِ بیچاره ، تاخته ای خشمِ آفتاب ، و همه تنگای بیابان و صحرا درگیر !
حاشیههای این اتاق قفل؛
جهل بر گردنم افکنده !
که هیچگاهی از تیرگیء این سیاهی بیرون نخواهم رفت !
این زنجیره های غربت جسم ام را سخت کوبیده، که محال حرف نیست ؛
دیگر هیچ امید برای نفسِ نیست!
نه شوق یار ؛ نه هوس دل ،و نه دیدار لیلی !
آب و هوا چنین بر گلویم تنگ گردیده است که فرج نفس کشیدنم دشوارتر است.
سالها روی واژه های گنگ درگیرم !
واژه هایکه زجر اش خسته تر ام میسازد ؛
و این واژه های وابسته امید مرگ ام را ساده میسازد !
تیره گی های زشت انسانها امید هایم را زدوده ، همیشه از قیدِ بستگی دوری می جستم .
شب هایم را بغض و روز هایم را افسردگی محاط ساخته ، و امید هایم را مرگِ نا فرجام `
از همه خسته ام ، در خستگی ها گسسته ام ، امید هایم فضول اند ، و برگشت ام تاراج جاودانگی !
سمیع جلالی@
@Samiullah Jalali