Friday, August 21, 2020

فرسودن

گذاشتم! نسیم لطیف را؛ که روی تنت بوسه زند.
تا از لابلای ریه هایت جوهر زننده و فرسام کنندهء زندگانی ات را بشوراند! دیر زمانیست که آتش ات قلبِ نا سازگارم را مانند خاکستر سیاه کرده است، و هر روز به فرجام نزدیک تر می شود.
از وقتی نیستی! گاه و نا گاه روی جاده های ذهنم روح تو را مجسم میکنم، احساس ات چنین در اعماق قلب ام ورمه کرده که، نزدیک ترین حقایق هم نمی‌تواند باعث تاخته شدن افکار فرسوده ام شود.
یک لحظه ء دیگر نیزبگذار تا ریشهء این دلگیری ام از تازه تر شود، و از همه رخنه های این محله متنفر شوم، و چنین در افکار ات فرو روم تا راهی و راهنما برای بیرون رفتن نباشد!
سمیع الله جلالی
22-Aug_2020

Tuesday, August 4, 2020

پراکنده -۲


حسرت دیدار و تجسم خیال های تو مرا بیشتر از هر زمان، به سایه های سرد و نفرت انگیز میکشاند!
میدانی؟ 
حس نبودنت همیشه مانند یک رخنهء، عذاب دیده و خجل زده بر وجودم طعنه میزند. 
و این رسم کاذب دورنگی را بیشتر واضیح و روشن تر میسازد!
دلگیرم از همه نابسامانی های که امروز از یاد نمودن ایشان شرمسارم، گهی میشود که این دلگیری ها را در کنار ترنم سبز گل های نسترن فراموش کنم، ولی فرصت محال ام نمی دهد، و یاد های واژگون را بر رخ ام می کشد.
باکی نیست، که حسرت این دوری ها ونا گسستی ها از عمرم بکاهد، و مانند سیگار نیم سوخته به خاکستر و تودهء بی معما رقم بخورم.
04-08-2020

کوتاهی زمان

کوتاهی زمان را آن وقتی فهمیدم که تو را در آغوش رعنه های دور و گسسته دیدم؛ آن محال خیلی بر چشمانم سنگینی میکرد، که چگونه با تن ضعیف و ظریف ات با سکوت های نا آشنا دست و پا میزنی!
و هیچ مردابِ دست یاری و امیدوار شدن را به سوی تو نمی کشانید!
میدانی؟ این شهر در انزوای نبودنت چه حال دارد؟
از هر کوچه و پس کوچه، گریه و فریاد بر صاعقهء گوش هایم میپیچد!
حس نبودنت برای پرنده های نیز تغییر وارد کرده، حالا پرنده های سرود شادمانی نمیخوانند!
چون مرحم نیستی تو بر مدح شان مهر سکوت را زده اند!
باکی نیست! کراهت شلوغ این افکار، تو را صدمه بزند؛ و از هر دار و ندارم بکاهد! ومانند گرمای هر روز و شب به‌ شکل  توتهِ یخ آب شوم!

سمیع الله جلالی
26-06-2020

Sunday, June 21, 2020

حدیقهء

کوتاهی زمان را آن وقتی فهمیدم که تو را در آغوش رعنه های دور و گسسته دیدم؛ آن محال خیلی بر چشمانم سنگینی میکرد، که چگونه با تن ضعیف و ظریف ات با سکوت های نا آشنا دست و پا میزنی!
و هیچ مردابِ دست یاری و امیدوار شدن را به سوی تو نمی کشانید!
میدانی؟ این شهر در انزوای نبودنت چه حال دارد؟
از هر کوچه و پس کوچه، گریه و فریاد بر صاعقهء گوش هایم میپیچد!
حس نبودنت برای پرنده های نیز تغییر وارد کرده، حالا پرنده های سرود شادمانی نمیخوانند!
چون مرحم نیستی تو بر مدح شان مهر سکوت را زده اند!
باکی نیست! کراهت شلوغ این افکار، تو را صدمه بزند؛ و از هر دار و ندارم بکاهد! ومانند گرمای هر روز و شب به‌ شکل  توتهِ یخ آب شوم!

سمیع الله جلالی

Saturday, March 14, 2020

حدیث عشق


همه جاه حدیث عشق توست
در هر گنج یاد بوی توست

بر هر میخانه سر زدم تا تو باشم
در هر دهکده زنجیرم در چنگ توست

به کوچه های بی پایان سرگردانم
میدانم در اخیر هر جاده راه توست

در کشت زارن گرم بیابان تاخته شدم
امید هر باران کوثر در دست توست

تاریکی این شب ها خیلی سرد است
ولی گرمایش مهتاب در عزم توست

به هیچ جاه دلم اُنس نگیرد چون
!معمای این داستان در قید توست

سمیع الله جلالی
کابل، افغانستان

07:54 am
14 March 2020

Wednesday, February 12, 2020

سرودهء صبح

فقط چند لحظه باقیست تا رقصیدن گل ها
فقط یک نوا کافیست تا سرودن مستوره ها

تا چندِ در این درگاه بروم برای شادمانی؟
یک غزلِ ‌مستِ صبح در کنار تو کافیست

هیچ زمزمهء خوش طنین تا نوای نیست
در هیچ کتاب و فلسفهء مثل معمای تو نیست

هیچ دلِ جسور به دیدار تو نیست
هیچ حرفِ به توصیف و گفتار تو نیست

تا تو باشی هیچ گونه زمستان نمی آید
این دل افسون ام به فرج شام نمی آید

سمیع الله جلالی
07:44 am
13,Feb,2020