در بزم عریان ها کس چه داند همه محفوش نیستند. عمر مانگذشت و این را ندانستیم ؛ علل ویرانه های که به میخانهها میایند چیست ؟
گروهی از مستی ! گروهی از درد ! گروهی از تنهایی !
#سالهاست از آن کوچهء میگذرم !
فقط رنگِ دیوار و شکلِ دروازه ها تغیر کرده است !
کوچه همان کوچه است !
ولی در کُلِ دیار ، فقط تو تغیر کرده یی !
سالهاست درد هایم را کنار میگذارم ؛ بعضاً می بلعم !
گاهی بُغضِ در گُلو ام میگیرد !
و نزدِ مجسمهء تو میرم ؛ و مینگرم !
بر خود ، تو و خاطره هایم خیره میشوم ، تمام خاطراتم را در شهر اسطوره ساختیم !
من بر وصف خاطراتم زنده ام ، و این محال مرا بسوی قهقرای اتمام زندگانی خواهد بُرد !
ایام زندگانی ام را وقف خنده هایت ساختم !
چه دانستم در درون لباس ات جز نیرنگ و دو جمال بیش نیست !
زندگی ام را در تمثیل عشق باختم !
این روز ها مجالِ عطف گشته !!!
به هر جاه میرم ؛ مرا دیوانه ، ویران ، و بی کس گفته ؛ لگد های سنگینی بر جمالم میزنند !
من کسی نبودم ؛ که چنین ام !
- مسرت و مستی های را که من داشتم با شور و اشتیاق رخنه با دیار و پرندگان آسمان نبود !
دردِ عشق مرا مهجور بیابان ها ساخته !
و در کُل به یک امید خواهم ماند !
فراقِ تو !
سمیع جلالی

No comments:
Post a Comment