کوتاهی زمان را آن وقتی فهمیدم که تو را در آغوش رعنه های دور و گسسته دیدم؛ آن محال خیلی بر چشمانم سنگینی میکرد، که چگونه با تن ضعیف و ظریف ات با سکوت های نا آشنا دست و پا میزنی!
و هیچ مردابِ دست یاری و امیدوار شدن را به سوی تو نمی کشانید!
میدانی؟ این شهر در انزوای نبودنت چه حال دارد؟
از هر کوچه و پس کوچه، گریه و فریاد بر صاعقهء گوش هایم میپیچد!
حس نبودنت برای پرنده های نیز تغییر وارد کرده، حالا پرنده های سرود شادمانی نمیخوانند!
چون مرحم نیستی تو بر مدح شان مهر سکوت را زده اند!
باکی نیست! کراهت شلوغ این افکار، تو را صدمه بزند؛ و از هر دار و ندارم بکاهد! ومانند گرمای هر روز و شب به شکل توتهِ یخ آب شوم!
سمیع الله جلالی
26-06-2020
No comments:
Post a Comment